ساعت ۱۰ صبح است.
جلسه شروع میشود.
اولین نفر میگوید: «سیستم کند شده.»
نفر بعدی: «کاربرها شاکیاند.»
نفر سوم: «این تصمیم از اول اشتباه بود.»
۳۰ دقیقه میگذرد.
جلسه تمام میشود.
و هیچچیز حل نشده است.
اگر این صحنه برایت آشناست، تنها نیستی.
مسئله گفتن، مهارت نیست
تقریباً همه میتوانند مسئله پیدا کنند.
گفتن «این بده» ساده است.
گفتن «این کار نمیکند» هزینهای ندارد.
اما تیمها دقیقاً همینجا متوقف میشوند؛
جایی که فکر کردن باید شروع شود.
یک تفاوت کوچک، یک شکاف عمیق
در هر تیم دو نوع آدم دیده میشود:
- کسانی که دیده میشوند
- کسانی که اثر میگذارند
گروه اول معمولاً:
- زیاد حرف میزنند
- محبوباند
- همیشه در بحثها حضور دارند
گروه دوم:
- کمتر حرف میزنند
- وقتی حرف میزنند، مسیر عوض میشود
- با یک پیشنهاد، جلسه را نجات میدهند
حدس بزن کدام گروه رشد میکند؟
محبوب بودن، اعتیاد خطرناک
محبوبیت حس خوبی دارد.
تأیید شدن، لایک گرفتن، موافقت جمع.
اما محبوبیت یک مشکل بزرگ دارد:
تو را به گفتن چیزهایی تشویق میکند که امن هستند، نه درست.
درحالیکه کارآمدی اغلب:
- نارضایتی کوتاهمدت میسازد
- اما نتیجه بلندمدت میدهد
لحظهای که مسیر حرفهایات را عوض میکند
تصور کن در همان جلسه، یک نفر بگوید:
«سیستم کند است،
به نظرم با کش کردن endpoint اصلی روی Redis و محدود کردن TTL به ۶۰ ثانیه، بار به شکل محسوسی کم میشود.
اگر موافقید، پیادهسازیاش با من.»
همین.
نه نمایش.
نه سیاست.
فقط مسئولیت.
همان لحظه، جایگاه آن آدم تغییر میکند.
این آدم محبوب نیست؛ قابل اتکاست
و تیمها بیشتر از محبوبیت، به قابل اتکا بودن نیاز دارند.
کسی که:
- مسئله را میفهمد
- راهحل میآورد
- و حاضر است پای آن بایستد
چنین آدمی حتی اگر دوستداشتنی نباشد،جایگزینپذیر نیست.
فرهنگ تیم از همینجا ساخته میشود
نه با پوستر،نه با شعار،نه با اسلاید.
بلکه با یک انتظار ساده:
«اگر مسئله میآوری،
حداقل یک راهحل هم بیاور.»
از همین نقطه:
- غر زدن تمام میشود
- فکر کردن شروع میشود
- و تیم بالغ میشود
پایان واقعی ماجرا
جلسه بعدی همان تیم را تصور کن.
مسئلهها کمتر شدهاند.
پیشنهادها بیشتر.
بحثها کوتاهتر.
تصمیمها واضحتر.
و جالب اینجاست:همان آدمهایی که قبلاً دنبال محبوبیت بودند،حالا دنبال اثرگذاریاند.

